X
تبلیغات
دل نوشته های افسون
واسه دلم می نویسم همین
تنتون سالم

 

              دلتون شاد

                           

                                لبتون پر خنده

 

                                                       جیبتون پر پول


 

 وخدی پست پارسال همین موقع رو نگاه می کنم یه لبخند شیرین و پت و پهن میاد روی لبم . خداروشکر که انرجیم و دعای سال تحویلم به ثمر نشست و اجابت شد . قندک عزیزم تو امسال، خودِ خودِ خدا رو نشونم دادی . شادیت مستدام .



امسال یه دوست دیگه وبلاگیم هم باعث شادی من شد جوری که سر کلاس ،از فرط خوشحالی اشک میریخدم . سیندی جونم خاله شدن مجددت مبارک .


دلم پیش بابامه ، دلم براش تنگ شده خیلی ؛کاش بتونم یه کوچولو بیام ایران و بهش سر بزنم. مامانم که اینجاست عکسش تو قابه کنار سفره هفت سین . 






عیدتون مبارک عزیزکانم 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1392ساعت 23:40  توسط افسون بانو | 
خخخخخخخ ؛ اون لوپارو بیارن جلو بینم 

 میبینم که همه شاد و شنگول و منگول دست کنیز مش باقر درونتون رو گرفدین و دارین خوچحال خوچحال خونه تمیز می کنید خدا قوت پهلوونها خونه ما هم سر بزنید التماس دعا خخخخخخخ 


اول اراجیف نویسیم میخوام تشکر کنم از دوستان محترمی که به یادم بودن و چپ و راست و فرت و فرت کامنتهای پر محبت تو هر سوراخی برام میزاشتن و منو بسو شاد میکردن به عنوان مثال:  کوجایی نکبت بترکی ایشالله  ،یا بترکی افسون هیچ معلومه کدوم گوری هستی؟ ترکیدی ازت خبری نیس؟   زنده ای افی ؟

 من از شما دوستان پر محبتم واقعن سپاسگذارم ولی بدانید که کار افسون از ترکیدن گذشته و به ریدن رسیده خیالتون تختتتتتتتت خخخخخ


عارضم خدمت انبر افشانتون که من همچنان ارواح خیک شکمم در حال نمودن هستم البته در حال طی نمودنه مدارج علم و ترقی ! و صد البته لازم به ذکره که بیشتر اوقات جای فاعل و مفعول عوض می شه و مدارج علم وترقی منو می نمایین .سرویس شدم بقرعان 

خودمونا ،الان همسن و سالای من دارن با گلاب و زعفرون رو کفنشون ایت الکرسی مینویسن و طلب ببخش و عفو می کنن انوخ من قاطی چهارتا جغله سرجلسه امتحان از اینترنت مطلب میدزدم و مینویسم امروز فرداس که پروندمو بزن زیر بغلم و از اون خراب شده با اردنگی بندازنم بیرون یعنیاااااااا خاک تو گور کسی که تو ایران موقعیت خوبی داره از یه طرفم خر پیره شده انوخ هوس مهاجرت کنه اون آدمو نشون من بدین فلفل میریزم تو حلقش تا از این غلطا نکنه اوهوم این از این 

اخرین اخبار اینه که جوجه مریضه تا چند ماه دیگه بار شیشه ،شازده کاکل بسر ؛ یه دانه عالم خلقت , تخم طلا رو بدنیا میارن و در همین راستا جناب همایونی و همسر محترمه با قدوم مبارک خودشون این کشور سیاه و غرب زده و کفرالود رو مزین مینماین . من دیگه حرفی ندارم فقط بگرید به حال افسونتون 


بعد اون شرکت نکبت بار ما بود، همون که از سال شیشصدو نود و شونصد کلنگ احداثش رو زدیم همون خوبببب هنوزززززز نشده یعنی بنده ایمانم به سق سیاه و چشم شور بودن بعضی کوردلان هزاران برابر شد. حالا بیاین بگین بترکی افسون خوب نامردا ،رفیق نمایان ،بیاین بگین بترکن دشمنات افسون خخخخ چی ازتون کم میشه هان ؟؟؟؟ 


دیگه جونم براتون بگه شب ژانویه با شوش  چهار روزه رفدیم آلمان ,بعد در راستای سفرات و خطرات معروف ما ،شوشی رید به سفرمون . نقطه عطف ماجرا دقیقن زمانی بود که 3 ساعت مونده به تحویل و بوق کورنای سال2014 ، ما  چیتان پیتان کرده تو رستوران شونصد ستاره در حال جیک جیک بودیم که شوش یهویی چشاش چپ شد رنگش زرد شد !تب و لرز کرد و ما میز غذا و همه اشربه و اطعمه اون ماتکده رو ول کردیم و به هتل محل اقامت برگشدیم و راس ساعت 10 مثل بچه های خوب و مودب مسواک زده جیش کرده و بای گویان کپه مرگمان رو گذاشتیم اینم از دیدن آتشبازی کنار رود راین که شونصد چوق رو دستمون خرج گذاشت نه ببخشید تو پاچمون کرد 


میدونید راسدش  دلم برا وبلاگم خیلی تنگ میشه و شده اما دلم نمیخواد توش چیزی بنویسم ،نمیدونم قبلن گفده بودم یا نه من وبلاگ خون قهاری هستم سالهاس وبلاگ میخونم و وبلاگ نویسای خوب رو میشناسم به لیست لینکام کوچولوم نگاه نکنین اونها دوستان عزیزو قدیم من هستن ؛وبلاگهای محبوب من جای دیگه سیو شدن ،وبلاگهایی که توشون چادر میزنم و ساعتها حفاری میکنم و لذت می برم ،ولی این چند مدت اخیر حالم از دنیای بلاگر ها بهم خورده . انگار تو شهر کبریت زیادی اومده و دست هر کس یه قوطی کبریت دادن و ملتم در حال آتیش درست کردن !فک کنم منظورم رو کاملن واضح و مودبانه - دور از ادبیات افسونی خخخخ -توضیح دادم .


اما سعی میکنم هراز چند گاهی بیام و کرکره رو بدم بالا .شاید هم یه برنامه ریزی علمی فرهنگی هم کردم که وبلاگم جنبه آمورشی و فرهنگی و سیاحتی و زیارتی پیدا کنه مثلن شنبه ها بهتون هلندی درس بدم یکشنبه هم شوش رو خفت کنم بهتون فغانس بیاموزه شایدم از شورتهای رنگی خودم وشوش عکس بندازم و آپلود کنم براتون تا دلتون واز شه  .اسمیلی ادعای این وبلاگ رنگی منگیا رو رداوردن و خلاق بودن خخخخخ

شایدم بیام بعضی وخدا از قوم شوهر براتون بنالم بعد در کامنت دونی رو طویله کنم و بگم نظرا آزاد بیاین دسته جمعی غیبت کنین انقذههههه حال میده از صدتا شاپینگم بهتره والله 

تازه بعضی روزا هم دپ میشم و درباره پایان نامه ننوشدم کتابهای نخوندم و قهوه های تلخ و سرد شده کنار دستم براتون تعریف میکنم اما اااااااااا روزهای چهارشنبه ،مخصوص عکس ِدمنوش و چای و چیز کیکه . از اوناکه با دوستام رفدیم تو کافه محبوبمون  که از دوران جنینیمون پاتوقمون بوده و درباره مطالب مهمی که غم جامعس و تو دل من _ توجه کنید فقط من و چهارتا رفیق وبلاگیم هست چون باقی گوسفند تشریف دارن _صحبت کردیم و خوردیم . اره از اون به به ها، ازاونا براتون عکس میزارم خخخ

پنچشنبه جمعه هم که روز خیرات و مبراته مراسم دعا و نیایش داریم تازه از مداهان اهل دل هم دعوت میکنم تا حالشو ببرین ؛ خلاصه غفلت موجب پشیمانیست از ما گفدن 


خونه دار و بچه دار شب عیده زنبیل رو بردار بیار خخخخ 


با ما باشید خخخخ






+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1392ساعت 19:22  توسط افسون بانو | 

4-1تا پست دارم با ثبت موقت دلم نمیخواد ثبتشون کنم نمی دونم چرا ؟؟ 


2- هستم همه رو هم سعی میکنم بخونم 


3- دوستم وخدی خبر تو دلیت رو شنیدم با تمام وجود اشک ریخدم از خدا برا جفتتون سلامتی میخوام 


4- دوست عزیزم که برام رمز گذاشتی خدا نی نی نازت رو برات نگه دار خیلی شیرین بود خیلی 


5- جوجه مریضه حاملس به سلامتی فک کنم 50 روزشه شوهرش میگه پسره 


6- ممنون دلربای مهربون ،عزیز دلمی 


7- پری پری تو کوجای ؟؟؟ 


 درس آخر مرا میکشد اوهوم مرا میکشد خسته ام خیلی زیاد 



+ نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1392ساعت 18:32  توسط افسون بانو | 
 خونه ما توی مجتمع 14 طبقه ایِ سه بخشه ایه که هر طبقه4 تا واحد داره به عبارتی 14*3*4 که میشه 168 واحد . و اینکه روبرمون هم یه مجتمع مشابه هست . بین ما دو تا مجتمع هم یه پارکینگ خیلی بزرگه که جلو درش زدن شخصی و مخصوص ساکنان مجتمع .اما از اونجا که هیج گیتی نداره جک و ژان و فرانسوا - هم وزن علی و قلی و قلیدون البته ورژن خارجکیش - میان تو پارکینگ ما پارک می کنن جدیدنا هم چندتا نمایشگاهدار ماشین ،که از زیر مالیات میخوان فرار کنن میان و ماشینشون رو میزارن تو پارکینگ ما و اونجا معامله سیاه میکنن .

خوب ؛ موجل از اونجایی شروع شد که ما موقع خرید اینجا ؛سندیکا * بهمون اعلام کرد که آپارتمان خریداری شده از پارکینگ سهم داره و تو سند خونمون هم این مساله قید شده و ما هر ماه باید 30 یورو بابت هزینه نظافت و نگهداری پارکینگ بپردازیم اماااااااااااااااااااااااا بعضی روزا ما هیچ جایی تو پارکینگ پیدا نمی کنیم چون ساکنان خونه های اطراف و مجتمع های اطراف که پارکینگ ندارن یا پارکینگشون پولیه از پارکینگ مجانی ما استفاده می کنن . ساکنان این دوتا مجتمع هم که هویج و بی زبون تا حالا هیچ کدوم اعتراض نکردن البته چندتا شون با این در و همسایه ها دوست هستن و با هم حشرو نشر -؟-دارن  و دلشون نمی خواد دوستاشون به زحمت بیافتند حالا گور مرگ باقی Butt

  امااااا از اونجایی که خون پاک آریایی تو رگهای من و شوشی هست در یک حرکت اعتراض آمیز رفدیم سندیکا و مراتب خشم و نفرتمون رو به سمع و نظر اونها رسوندیم البته شوشی پیشنهاد داد از دیوار سندیکا بریم بالا و بریم همه چیز رو بشکونیم اما من گفدم نه هنوز برا اون کار خیلی زوده خخخخ 

خلاصه چند ماهی گذشت و ما دیدیم سندیکا هیچ عکس العملی نشون نداد و شوشی باز پیشنهاد بالا رفتن از در و دیفال سندیک رو داد اما از اونجایی که همیشه پای یک زن در میانه من به شدت مخالفت کردم و یه راه حل بهتری پشنهاد دادم  . به شوشی گفدم بهتره به عنوان سردسته یاغی ها دنبال ادمهای ناراضی بگردی و یه گروه تخریب درس کنی بعد یه با حرکت گاز انبری حریف رو تو خونه شکست بدید .

البته پیشنهاد من یه نموره تخمی تخیلی بود چون از 168 واحد این مجتمع  140 تاش متعلق به موجودات ماقبل تاریخه. طوری که ما فقط پرستارهای اینا رو می بینیم  و اکثر روزها یه آمبولانس جلو در مجتمع در حال حمل و نقل این موجودات به بیمارستان و بالعکسه خوشبختانه مرگ هم تو کارشون نیست . پس درنتیجه پیدا کردن همدست یه نموره سخت و زمان بر بود اما از اونجا که خدا با ماست پلیس مالی و اداری دست چند تا از این نمایشگاه دارهای بی تربیت و از زیر مالیات فرارکن رو خوند و در یک حرکت انتهاری همه ماشینهای بی صاحاب رو از پارکینگ جمع کرد و به سندیک هم اخطار داد که در پارکینگ مجتمع تون رو گل بگرید وگرنه جریمه میشید.


ما هم که ایرانی زبللللل رفدیم سندیکا که آقا امروز اینجا ماشین معامله میشد شایددددد فردا مواد *مخدر معامله شه شاید حتی جرم و جنایتی بشه والله .

بعد شوشی هم 2 تا از پیرمردهای 90-95 ساله سرخوش مجتمع رو تو کافه سر کوچه ،که در حال بدمستی و خوشی بودن رو تور کرد که چیییی ؟بیاد تو جلسه این ماه اعتراض کنیم بگیم ما امنیت نداریم خخخخخ


سرتون رو درد نیاریم شوشی با رفقای پهلونش رفدن تو جلسه ماهانه مجتمع و در یک نطق قراء خطر جرم و جنایت رو تو پارکینگ مطبوع گوش زد کردن و از اونجایی که ملت اینجا بسوووو ترسو هستن  همه پاشدن و شعار مرگ بر سندیک و پارکینگ اختصاصی حق مسلم ماست سر دادن و یه جنبش راه راه و چاق و کوتاه و بدمست و چلاق و بی دندون تشکیل دادن  اونهم به سرکردگیه مشدی شوشی .

خلاصه کار ما درامد شوشی به عنوان رئیس معترضان هر لحظه در حال تشویق و شوراندن سایر اهالی بود ،بین طبقات تو اسانسور تو پارکینگ حتی چند تا جوگیر هم به تحریک شوشی ماهیانه پارگینگ رو قطع کردن خخخخ


دیگه من اتفاقات رو سانسور می کنم تا چشم شما کور نشده و خودمم از کت و کول نیافتادم .تااااااینکه ماه قبل از طرف سندیک نامه اومد که هر ساختمون شماره ماشینشو بده به همراه 14 یورو تا براتون ریموت بسازیم و از ماه دسامبر در پارکینگ بسته خواهد شد.دددددبزننن اون کف قشنگرووووو ایول 


دیگه ما شماره ماشین رو دادیم 14 یورو هم ریخدیم به حساب سندیک و منتظر ریموت شدیم تاااااااااا چند روز پیشا که قرتی خانم _لقب سریدارمونه _ با یه بسته اومد که مادام و مسیو بیاید ریموتون رو آوردم فقط ته این لیست یه امضاء بندازید . من سریع بسته رو باز کردم دیدم ااااا اشتباه شده بسته ما ریموت نداره بعد قرتی خانم گفت اصلن ناراحت نباشید ، صب کنید من برم اتاقم جعبه ریموتا رو بگردم شاید افتاده ته جعبه بعد لیست و خودکار رو گذاشت رو میز ناهار خوری ما و رفت . 

خوب شما که افسونتون رو میشناسید محاله یه کاغذ ببینه و توش فضولی نکنه خخخ منم برداشتم یه نگاه به لیست کردم  آی آی آی آقا واحد بود درخواست 5 تا ریموت کرده بود یه واحد 4 تا چندتا هم واحد 3 تا بود منم تیز لیست رو به شوشی نشون دادم تو این گیرو ویر قرتی خانم رسید و ما رو در حال ارتکاب جرم بازداشت کرد و از انجایی که ما همیشه دست پیش میگریم تا عقب نمونیم ؛گفدیم مادام این چیه 5 تا ریموتتتتتتتتتتت . قرتی خانم که هم خسته بود و هم دل خونی از سندیک و همسایه ها داشت  گفت مسیوووو اینها چندتا شون مستاجر هستن تازه اینا فامیلشون تو اون مجتمع اونوری زندگی میکنن من میدونم میخوان این ریموتا رو بدن به اونا. تازه این یکی واحد فامیل همون صاب نمایشگاهی هست و مخواد ریموتا رو بده به اون یارو ..........



 بعععععله درسته دوستان درست حدس زدید  ! الان من و شوشی دوباره دنبال چند تا پهلوون و یاغی میگردیم تا فصل جدید مبارزاتمون رو بر علیه زور گیری و دزدی و رانت خواری و شانتاژ _درست نوشدم آیا ؟_ شروع کنیم . و مطمئن باشید هر جا آتشی بپا شده یک آریایی اونجا هست که آتیش بیار معرکه باشه خخخخخخخخ 

  

                                                                                                منتظر اخبار جدید باشید     

                                                                                                قربان شما افسون هود 




1-اینجا قانونه که همه مجتمع ها باید زیر نظر سندیکا باشن و کلیه امور مالی اداری و .... توسط سندیک انجام میشه  


2- تو این مجتمع ها اکثرن پیرمرد ،پیر زن زندگی میکنه چون نگهداری خونه ویلای تو این کشور پر درخت و پربارون برا پیرزن پیرمردا خیلی سخته بعد اینکه این مجتمع ها گرم هستم چون تازه ساز هستن و نکته خیلی مهم تر اینکه میتونن تو هر ساختمون کلی لنگه خودشون رو پیدا کنن پانسیون شده پولدار پیر بی کس و تنها و این براشون یعنی داشتن یه همدم همیشگی .


3- نیازی نیس که باز بگم من کیبورد فارسی ندارم همینجوری الا بختکی تایپ میکنم خخخخ حس غلط گیری هم ندارم شما بزار به حساب بی سوادی من 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1392ساعت 19:45  توسط افسون بانو | 
1-پریشب مهمون داشتم جاتون خالی خیلییییی خوش گذشت . مهمونا که آخر شب رفدن؛ من سریع میز شام و میز پذیرایی رو جمع کردم ، اضافه غذاها و مزه ها رو بسته بندی کردم جا کردم تو یخچال ،ظرفها رو هم چپوندم تو ماشین، 2-3 تیکه هم که مونده بود تو دست شسدم و کف اشپزخونه و کانتر رو هم تمیز کردم . تو همین هاگیر واگیر احساس کردم اوف کمرم تیر میکشه و دیدم به به خاله جان تشیف فرما شدن. دیگه از شدت درد تاساعت  2 به خودم می پیچیدم و فش میدادم به روح و روان کسی که بهم می گفت اگه شوهر کنی خوب میشی و همه دردای خاله پری دود میشه میره تو هوا . خلاصه قرص خوردم چای نبات و دارچین و هل خوردم ،چای مراکشی خوردم کمپرس اب گرم رو دل و کمرم گذاشتم وان رو پر آب گرم کردم و پاهامو گذاشتم توش ...انگار نه انگار .گفدم برم یه نموره وبلاگ بخونم شاید ذهنم مشغول شه حالم بهتر شه. بعد از اونجا که خیلی خوش شانسم عدل رفدم سر این  پست بعد هم نوشته اعصاب خراب کن سیندی رو خوندم.هیچی دیگه هورمونهام  همین جوریش اوردوز کرده بودن ؛دردم که داشتم  انوخ این بدبختیها رو هم خوندم همش شد قلمبه رفت ته دلم دیگه تا ساعت چهار صبح اشک ریخدم و ذکر مصیبت کردم و تو سرم زدم در نهایت هر چی تو مهمونی حال کرده بودم از دماغم اومد پایین . از همه بدتر اینکه صبح شوشی پا شده میگه دیشب اصلن خوب نخوابیدم خوشبحالت از سر شبی یه کله خوابیدی تا الان .



2-تقریبا هر روز ایناجلوم پهنه اما اگه شما خوندید منم خوندم . یعنی وخدی میشینم سر درس به همه چی فکر میکنم الا درس. یاد  خاطرات کودکی دبستان راهنمایی دبیرستان  کلاس کنکور دانشگاه  محل کار ........ میافدم  درباره آفرینش مخلوقات فکر می کنم یهو بحث سی*اسی درباره وضعیت کودکان آفری*قایی به زبان هل*ندی برام جالب میشه ؛ پشت بندش سخنرانی نخست وزی*ر اینجا رو گوش میدم بعد راز بقا به زبان فران*سه می بینم بعد آموزش آشپزی تو کانال ایتالی*ا می بینم .بعد میرم تو یوت*وپ و همه اهنگای جدید رو شخم میزنم اپرا گوش میدم کلاسیک گوش میدم وسطش پارسال با هم دسته جمعی رفده بودیم زیارت گوش میدم زیر زیرکی هم قر میریزم  ................ در این اثنا (?) هم هییییی چای میخورم هییییی اسپرسو میخورم هیییی هات چاکلت میخورمتا خسته نشم خوابم نبره و به رسالت تنبلیم و از زیر درس در رفدنم خوب برسم خخخخ. جدیدنها هم زدم تو کار دمنوش سنبل الطیب و پونه و آویشن و گل گاوزبون کلن هر کاری میکنم الا یه کلمه درس . بخودا 


3- امروز با شوشی مجبور شدیم واسه یه کاری بریم بیرون .من مثل همیشه یه کاپشن کردم رو لباس خونه و یا علی دِ برو .بعد تو آینه اسانسور چشم به تیپم خورد ؛ خندم گرفت یه پیژامه شل و ول نرمالو با بلوز گرم مشکی و یه کاپشن قرمز و کفش ساقدار  و موهای که بالای کلم گوله شده . یادش بخیر تو وطن که بودیم اگه خونه بودم که هیچچچچ وگرنه یه آینه تو کیفم بود هر 10دقیقه خودمو توش کنترل میکردم هی فرت فرت تجدید آرایش خط اتو رنگ لباس ست کیف و کفش لباس اداره لباس بیرون لباس مهمونی ......... بعد الان هرچی میخرم فقط دنبال اینم که توش بهم خوش بگذره و نرم و گرم باشه کلن گرایش خریدم به سمت پیژامه سوق پیدا کرده حالا از عوارض پیریه یا کون گ*شادی ؟؟؟ الله علم البته شایدم  نرم نرمک دارم ارو*پایی میشم و خودم خبر ندارم خخخخخخ .یادمه سال سوم دانشگاه با رفقا تصمیم گرفدیم ترم تابستون ور داریم بعد کلاسا تو شهرک *غرب  بود ساعتم 7.30 صبح استادمون که اسم کوچیکش ولی الله بود در کلاس رو می بست .الان هر چی زور میزنم فامیلیش یادم نمی یاد ولی استاد سرسخدی بود ساعت 7.31 میرسیدی رات نمی داد انوخ من برا اینکه 7.15 اونجا باشم باید 6.15 از خونه میزدم بیرون چون باید 3 تا خط اتوبوس میگرفدم اول به سمت انقلاب بعد شهرک بعد اتوبوس به سمت خیابون ارغوان .هیچی دیگه من از ساعت 5.30 بیدار میشدم اول صبونه بعد اتو کشی بعد هم میکاپ عروس خخخخخ بعد هم پیش به سوی علم و دانش هاهاهاها بخدا خل بودم فرض کن تابستون 5.30 صبح پاشی که شیک بری دانشگاه .البته این خاطره دقیقن مال 10 سال قبله اوففف انموقع اوج شادی و نشاط من بود ولی الان که فک می کنم میگم عجب کله خری بودم منننن :) 

4- اینجا زمستون شروع شد ساعت 5 بعد از ظهر همه جا تاریک میشه همشم بارون و سردددددد اوفففف بعد توقع ندارین که من تو این هوا؛ تو غربت ؛تو تنهایی درسم بخونم که ؟؟ هان ؟؟ خخخخ


5- هنوز اون نامه کذایی رو ننوشدم . خدایا یه نموره به من همت و غیرت و اینا بده ،میگم خدا جون به نفع خودتم هستا . فردا بزنه موفق شم معروف شم بعد ازم مصاحبه کردن میگم همش کمک خدا بود و گرنه من و چه با این غلطا خخخخخخ حالا خودت میدونی از من گفدن . 


6- این بلاگفا جدیدنا چقد خر شده کلن از اول فش خورش ملس بود الانم که دیگه واویلا . این بیلبیلکه که نصبش  کردم گوشه سمت چپ وبم که راحت وبهای مورد علاقم رو دنبال کنم ! حساب کردم کلن در طی هفته 4 ساعتم کار نمیکنه خاک تو گورش بی خاصیت امروز فرداس که بزنم نفلش کنم 


7- شانس آوردین  با دوستم  تو وایب*ر قرار  دارم و گرنه من با  این چونه گرم و وراج تا عددا رو به شونصد نمیرسوندم ول کن قضیه نبودم والله .



خدافز 




سیندی امروز یهو رفدم تو وبت دیدم پریده سکته زدم بعدش رفدم وب قبلیت نتونسدم کامنت بزارم بعد یهو یاد کامنت دونی خودم افتادم دیدم بهلهههههههه برام پیغام گذاشتی خیالم راحت شد 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان 1392ساعت 20:41  توسط افسون بانو | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
من افسونم اسم شوهرمم شوشک خان

نوشته های پیشین
اسفند 1392
دی 1392
آبان 1392
مهر 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
تیر 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
مرداد 1391
تیر 1391
خرداد 1391
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
آرشيو
پیوندها
سپی و عفی جونش
مینا خانوم
بیتا پالتو قرمزی
فرفری
قندک خانوم
فرناز بانو
سیندی
لیدی سایه
ژیلا جون
نیلی
شف الهام
زن بابایی برای تمام فصول
حدیث خودمون
صدف عزیز دل خاله افسون
لیدی
لیمویها
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM